سهراب []
گوش كن، دور ترین
مرغ جهان می خواند.
شب سلیس است، و
یكدست، و باز.
شمعدانی
ها
و صدادارترین شاخه
فصل،ماه را می شنوند.
***
پلكان جلو
ساختمان،
در فانوس به
دست
و در اسراف
نسیم،
***
گوش كن، جاده صدا می
زند از دور قدم های ترا.
چشم تو زینت تاریكی
نیست.
پلك ها را بتكان،
كفش به پا كن، و بیا.
و یا تا جایی، كه پر
ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی كلوخی
بنشنید با تو
و مزامیر شب اندام
ترا، مثل یك قطعه آواز به خود جذب كنند.
پارسایی است در آنجا
كه ترا خواهد گفت:
بهترین چیز رسیدن به
نگاهی است كه از حادثه عشق تر است.
نوشته شده توسط احسان در 1390/09/1 و ساعت 00:20
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
دوستت دارم . []
سال ها پیش
وقتی جوان بودم
او روزی از روی صندلی بلند شد
و به من گفت
«دوستت دارم!»
زمان!
دزدی که همه چیزهای شیرین
را
ازآن خود می کنی
این را هم به فهرست خود اضافه کن
هر چند حالا خسته وغمگینم
و سلامت وقدرت از وجود من
رفته است
اما نگو پیرم
او روزی به من گفت:
«دوستت دارم!»
نوشته شده توسط احسان در 1390/10/10 و ساعت 15:34
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
به هوش امد . . . []
یک سال می گذرد
یک عمر می گذرد
یک عصیان
و نگاهی که زیر ِ شلاق ِ سکوت کبود است
من می گذرم
خنده می گذرد آلاچیق لب
چشمانم آویزان ِ گیره ی طناب ِ رخت ِ حیاط
آسمان سفید
...
کسی فریاد می زند
"به هوش آمد"
نوشته شده توسط احسان در 1390/10/10 و ساعت 15:33
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
سیاهی چشم []
خروار خروار باران که چتر ِ بغض هایم می شود
کرور کرور سکوت که می شود گل ِ غنچه ی لبم
شب اینجا را تسخیر می کند...
درست همین جا را
...
وسط گودی ِ چشمانم ...
نوشته شده توسط احسان در 1390/10/10 و ساعت 15:29
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
یادها []
سَرمای ِ طاقَت فَرسای ِ دوری ِ یاد هایِ زِندِگی کِه میگذَرَد
کبوتری از دور بال می گشاید
خنده هایم را .. اشک هایم ... بغض هایم ...
ملامتی است که آتش می گیرد سر نگونی ام را
کودکی دوری ِ ریل است که دست می تکاند !
عزم زمین خوردن هاست که جزم شده
و فساد ِ لبخند های مسموم آویزان ...
کسی دار ِ لحظه هاست انتظارش
کسی را باران
و کسی را مترسک پینه بسته ای روی شانه اش کلاغ .. گوشه ی
باغ
خدا باران است که هدیه می دهد چشم ها را
خورشید نه ماهه نوزاد ِ آسمان است
و دوردست ها گره می خورد طوفان ها ..
نوشته شده توسط احسان در 1390/10/10 و ساعت 15:24
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
که چرا خانه ما سیب نداشت []
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه ...سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را در دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سال ها هست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت
جواب فروغ فرخ زاد
من به تو خندیدم چون که می دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه پدر پیر من است
من به تو خندیدم تا که با خنده ی خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض عشق تو لیک لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت:برو چون نمیخواست بخاطر بسپارد گریه تلخ تو را و من رفتم و هنوز ساله هست که در ذهن من آرام آرام حیرت بغض تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چه می شر اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
"فروغ فرخزاد"
جوابی که جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر داده
دخترک خندید و پسرک ماتش برد ! که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده باغبان از پی او تند دوید به خیالش می خواست، حرمت باغچه و دختر کم سالش را از پسر پس گیرد ! غضب آلود به او غیظی کرد ! این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم من که پیغمبر عشقی معصوم، بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق و لب و دندان ِ تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم و به خاک افتادم چون رسولی ناکام ! هر دو را بغض ربود… دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت: ” او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! ” پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود: ” مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! ” سالهاست که پوسیده ام آرام آرام ! عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز ! جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم، همه اندیشه کنان غرق در این پندارند: این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت
نوشته شده توسط احسان در 1390/09/1 و ساعت 22:32
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
من و کاغذ و قلم []
دیشب کف زدن باران راشنیدی تشویقی ممتد آسمان می خندید برگهای رقصان ... ... تماشاچیان خیس در شهر جاری جویها لبالب ترانه موشهای کز کرده در راه آبهای بهم پیوسته تمیزی وطهارت بی وقفه ساعت اتاق 12 بود من و کاغذ و قلم بی خواب هر سه گوش به تشویق باران و فنجانم که چای می خواست شهین.معین
نوشته شده توسط احسان در 1390/09/1 و ساعت 14:02
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
" دیر شدن " []
تو
سکوت می کنی! فریاد زمانم را نمی شنوی
یک روز ! من سکوت خواهم کرد و
تو آن روز برای اولین بار مفهوم "دیر شدن " را
خواهی فهمید ....
*حسین پناهی
نوشته شده توسط احسان در 1390/09/1 و ساعت 00:01
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
بنویسید []
بنویسید به دیوار سکوت.عشق سرمایه هر انسان است بنشانید به لب حرف قشنگ حرف بد وسوسه شیطان است و بدانید که فردا دیر است و اگر غصه بیاید امروز تا همیشه دلتان دلگیر است پس بسازید رهی را که کنون تا ابد سوی صداقت برود و بکارید به هر خانه گلی که فقط بوی محبت بدهد.
نوشته شده توسط احسان در 1390/08/30 و ساعت 23:49
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
دوست []
چیست این باران كه دلخواه من است ؟
زیر چتر او روانم روشن است ... چشم دل وا می كنم
قصه یك قطره باران را تماشا می كنم :
قطره ها چشم انتظاران هم اند ،
چون به هم پیوست جان ها، بی غم اند .
هر حبابی، دیدهای در جستجوست،
چون رسد هر قطره ، گوید : « دوست! دوست ... !» ..
فریدون مشیری ...
نوشته شده توسط احسان در 1390/08/30 و ساعت 23:47
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
فریدون مشیری []
بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک ... شاخههای شسته ، باران خورده ، پاک آسمان آبی و ابر سپید ، برگهای سبز بید ، عطر نرگس ، رقص باد ، ... نغمه ی شوق پرستوهای شاد ، خلوت گرم کبوترهای مست ... نرم نرمک می رسد اینک بهار خوش به حال روزگار ! خوش به حال چشمهها و دشتها ! ، خوش به حال دانهها و سبزهها خوش به حال غنچههای نیمه باز ! ، خوش به حال دختر میخک ، که می خندد به ناز ! خوش به حال جام لبریز از شراب ! خوش به حال آفتاب !
نوشته شده توسط احسان در 1390/08/20 و ساعت 19:20
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
ایمان []
روزگاری اهالی یه دهکده تصمیم گرفتند تا برای نزول باران دعا کنند, در روز موعود همه مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها یك پسر بچه با خودش چتر آورده بود و این یعنی ایمان.
نوشته شده توسط احسان در 1390/08/20 و ساعت 18:51
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
زلال []
گاه می اندیشم ، چنان هم مهم نیست اگر هیچ از دنیا نداشته باشم ، ... همین مرا بس که کوچه ای داشته باشم و باران . . . و انسان هایی در زندگیم باشند که زلال تر از باران
نوشته شده توسط احسان در 1390/08/20 و ساعت 18:47
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
پناهی []
برای بیان عشق به نظر شما كدام را باید خواند ؟ تاریخ یا جغرافی ؟ می دانی ؟ ... من دلم برای تاریخ می سوزد برای نسل ببرهایش كه منقرض گشته اند برای خمره های عسلش كه در رَف ها شكسته اند گوش كن به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگری نوشت حق با تو بود می بایست می خوابیدم اما مادربزرگ ها گفته اند چشم ها نگهبان دل هایند
نوشته شده توسط احسان در 1390/08/20 و ساعت 18:46
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
باران []
"بوی باران " دیوانه ام می کند اما بدون عطرتو مانند ارزوهایم همه بر بادند واین زندگی من است
نوشته شده توسط احسان در 1390/08/20 و ساعت 18:41
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
موریانه []
رفتــه ای و مــن هــر روز، بــه مــوریــانــه هــایــی فکــر مــی کنــم ... کــه آهستــه و آرام گــوشه هــای خیــال ام را مــی جــونــد! به گــذشـتــه که بــرمــیـگـــردم.... از حـــــــال مــیــروم.
نوشته شده توسط احسان در 1390/08/20 و ساعت 18:38
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
آدم های ساده []
آدم های ساده را دوست دارم! همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند! همان ها که برای... همه لبخند دارند! همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند! آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت ها تماشا کرد؛ ... عمرشان کوتاه است!! آدم های ساده را دوست دارم! بوی ناب “ آدم ” می دهند
نوشته شده توسط احسان در 1390/08/20 و ساعت 18:35
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
فرصت []
این حوالی کسی هست که ... بوی تازگی میدهد عطر تنش دستانش گرم است .. و نگاهش کاش تا همیشه برای من بماند آری ، این حوالی هنوز هم فرصتِ عاشقی هست
نوشته شده توسط احسان در 1390/08/20 و ساعت 18:28
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
فروغ فرخزاد []
آری، آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه، نا پیداست من به پایان، دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست …..
نوشته شده توسط احسان در 1390/08/11 و ساعت 23:19
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
پیرمرد []
پیرمرد لاغر و رنجور با دسته گلی بر زانو روی صندلی اتوبوس نشسته بود . دختری جوان، روبه روی او، چشم از گل ها بر نمی داشت. وقتی به ایستگاه رسیدند، پیرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت: می دانم از این گل ها خوشت آمده است. به زنم می گویم که دادم شان به تو. گمانم او هم خوشحال می شود. دختر جوان دسته گل را پذیرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از پله های اتوبوس پایین می رفت و وارد قبرستان کوچک شهر می شد.
نوشته شده توسط احسان در 1390/08/11 و ساعت 23:18
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
|